تبلیغات
دلگونه
ماییم و نوای بی نوایی ... بسم الله اگر حریف مایی
 
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : نرگس :)
در زندگی ، مطالعه ی دل غنیمت است .. خواهی بخوان و خواه نخوان ، ما نوشته ایم .
.. بیدل دهلوی ..


× سلام به دلگونه خوش اومدید !

× نظر خودتون رو به وسیله مثبت یا منفی هم بیان کنید !

× کسانی که نظر می ذارن لطف کنین آدرس وبتونو هم بذارین ، اگه نذارین من نمی تونم باهاتون ارتباط برقرار کنم !





نظرات ()
سه شنبه 16 تیر 1394 :: نویسنده : نرگس :)




حرف هایی هستن برای نگفتن ! .. حرف هایی از جنس سکوت که دفن می شن ته دلم .. و هیچ وقت گفته نمی شن ..
گاهی هم مثل بمب ساعتی تو گلوم گیر می کنن و جالب تر این که نمی دونم چرا با بغضام نمی ترکن ! ..
دیگه کمتر اشک می ریزم .. نه نه .. دیگه اشک نمی ریزم ! .. نمی دونم .. دارم بزرگ می شم یا سنگ ! .. خدا می دونه !
شاید تو این شبا .. تو این حس و حال .. وقتش باشه این بغض هم سر باز کنه .. خودشو لو بده .. خالی شه ..
شاید وقتش باشه این بمب ساعتی .. بترکه ! ولی .. نمی دونم چرا .. انگار اشکی برای ریختن نیست !

شدم جزو همون آدم بدایی که خودم یه روزی ازشون می ترسیدیم .. هه .. خدا می دونه الان کی از مثه من شدن می ترسه !

آدما دو دسته ان ! .. یه دسته اونایی که به دنیا میانو زندگی می کننو تجربه می کننو عبرت میگیرنو خلاصه تهش میرن .. و یه دسته اونایی که به دنیا میان تا عبرت بشن !

و من بیش از حد حس میکنم جزو دسته ی دومم ! اومدم تا عبرت بشم ..

نمی دونم ..

.. ولی .. خدایا به امید تو ..

تو این شبا امیدوارم خدا یه نگاه دوباره هم به ما بندازه .. بازم می خوام توبه کنم .. عوض شم .. از همه ی کارای بدی که چه دونسته چه ندونسته انجام دادم شرمندم ..


بارالها...
از كوی تو بیرون نشود پای خیالم
نكند فرق به حالم
چه برانی،چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی
نه من آنم كه برنجم
نه تو آنی كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد...
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
كس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی



× خدایا به امید تو ..

× بعد از کلی تاخیر :) .. دوباره اومدم :) .. سلام !

× شهادت امام علی رو تسلیت میگم .

× اگر یادتان بود و باران گرفت .. دعای برای بیابان کنید ..




نظرات ()
دوشنبه 18 اسفند 1393 :: نویسنده : نرگس :)

سلام
نمیدونم .. تولدم مبارک ؟!
خیلی بهم تبریک گفتن .. خیلی خندیدم .. خیلی ذوق کردم !
اما .. شاید اگه از یه ماه قبل جار نمی زدم که امروز تولدمه کسی یادش نمیومد .. و شاید امروز به اجبار پنهان نمی شدم پشت یه لبخندی که درد می کرد ! .. به قول بعضیا لبخند مصنوعی !

دیشب خواب عروسی خودمو دیدم ..
..  تعبیرش میشه مرگ ..
از دیشب اینجا یه بند داره میباره .. آسمون گریه میکنه ..
نمیدونم .. شاید بشه به فال نیک گرفت ! شایدم دارم خودمو گول میزنم !
نمیدونم .. نمیدونم .. شاید ..

من به تعبیر خواب مشکوکم !
هرکسی خواب عشق را دیدست
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیدست !
{علیرضا آذر }

× امروز 18 اسفند مصادف با روز تولد من و روز سید جمال الدین اسد آبادی ..




نظرات ()
جمعه 10 بهمن 1393 :: نویسنده : نرگس :)

دلم نفس کشیدن میخواد ..

این که تو هوای سرد زمستونی ، عمیق دم بگیرم .. این جور مواقع حس سر زندگی بهم دست می ده .
دلم توی هوای آفتابی بارون میخواد ! .. وای من عاشق بارون تو آفتابم ... مخصوصا بوی خاک ...
دلم هوای بچگیامو کرده که با پسرا فوتبال بازی می کردیم .. گِل بازی می کردیم .. خاله خاله بازی می کردیم ..
دلم آسمون می خواد ! .. وای .. کاش حیاط داشتیم .. اونوقت یه زیر انداز پهن می کردم تو حیاطو روش دراز می کشیدم و به آسمون نگاه می کردم ..
این روز ها عجیب دلم هوای زندگی رو کرده !

زندگی سخت نیست .. بد نیست .. درد نیست .. غم نیست .. سختی نیست .. بدبختیم نیست !
این ماهاییم که داریم سختش میکنیم ... زهرش می کنیم ...
درد داری ؟ .. بدبختی ؟ .. غم داری ؟ .......... کافیه بی خیال باشی ! .. دلتو خوش کنی به لبخند عزیز ترینات .. همین !

خوشبختی چیز گنده و دور از دسترسی نیس .. خوشبختی همینه که خونوادتو داری .. همین که سالمی ..
همین که هنوزم مامانت به فکرته ، نگرانته ، غذای مورد علاقه اتو می پزه
همین که بابات هنوزم با ابهت و غرور خاص خودش بغلت می کنه .. ازت تعریف می کنه .. سر به سرت می ذاره
کافیه خودت بخوای که شاد باشی که خوشحال باشی .. اونوقته که خوشبختی :)
پس بیاین بخوایم که خوشبخت باشیم !

« ..ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.. » (الرعد/ 11)
خداوند سرنوشت هیچ قومی [و ملتی] را تغییر نمی دهد ، مگر آنكه آنان آنچه را در ضمیرشان است را تغییر دهند.

دلم نه عشق می خواهد ،
نه دروغ های قشنگ !
ادعا های بزرگ و نه بزرگ های پر ادعا ..
دلم یه کافه ی دنج می خواهد ،
یک قهوه ی تلخ ،
و یک دوست ..
که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد !
به همین سادگی ..


× سلام دوستای گلم .. واقعا بابت این همه نبود ببخشید .. و مرسی از کسایی که فراموشم نکردن ..

× خدا ، تو چشم پروانه است .. وقتی اولین نگاهش از روزنه ی پیله به جهان می افته .. " حسین پناهی "




نظرات ()
پنجشنبه 30 مرداد 1393 :: نویسنده : نرگس :)


خیلی دلم گرفته ... از همه ی آدما ... حتی از خودم
آروم آروم بد میشیم ولی حتی خودمونم نمیفهمیم ... وقتی هم می فهمیم هم انکار می کنیم .
خدا به ما آدما دو تا گوش داده ، یدونه دهن ! می دونید چرا؟
چون بیشتر بشنویم و کمتر حرف بزنیم ! اما تو این دوره زمونه تو هر جمعی میری پُرِ از حرف !
حرفای خاله زنکی ! غیبت ، قضاوت نا عادلانه ، حرفایی که پُرِ از فخر فروشی و چشم و هم چشمی ! حرفایی که گوش به گوش میپیچه و می تونه کلی از زندگی هارو از هم بپاشونه !
بدون این که بدونیم تموم این کارا رو انجام می دیم ! حتی اگه بدونیم هم یا توجه نمی کنیم یا انکار می کنیم !

دختری بود که سر سفره ی عقد بهش خبر میدن کسی که تا چند لحظه ی دیگه قراره شوهرش بشه ، یه زن دیگه داره ! تو بدترین شرایط بزرگترین تصمیم زندگیش رو می گیره و جواب مثبت می ده ؛ اونم به خاطر حرف مردم ! چون می دونه اسم اون مرد روش می مونه ! چون می دونه تا آخر عمر همه به چشم یه مطلقه نگاش میکنن درحالی که حتی عقد هم نبوده ! چون می دونه اگه بگه "نه" تا آخر عمر انگشت نما میشه و باید تیکه های هر کس و ناکس رو بشنوه ! چون می دونه اگه بگه "نه" باید نگاه های هیز هر مردی رو تحمل کنه .

زنی بود که تموم عمرش تو خونه ی شوهرش زجر می کشید ، توهین می شنید ، کتک می خورد ، حتی بودن هوو رو تحمل کرد اما طلاق نگرفت . چرا ؟ چون کسی که مهر مطلقه خوردن بخوره روی پیشونیش تا آخر عمرش باید نیش و کنایه و نگاه های سنگین رو تحمل کنه . حتی دیگه پیش خونوادش هم جایی نداره و هیچوقت پذیرفته نمی شه . چون اونا معتقدن دختر با لباس سفید میره خونه ی بخت و با کفن سفید بر می گرده .

دختری بود که چند نفر با زور بهش تجاوز می کنن . بزرگ ترین ضربه ی زندگیش رو میخوره و مرد گریز میشه . افسرده و گوشه گیر میشه . همه ی اینا رو تحمل می کنه ولی هیچوقت حاضر نمیشه چیزی بگه ، حتی به والدینش . حاضر نمیشه اونایی که بهش تعدی کردن مجازات بشن چون می دونه اگه بگه تا آخر عمر مهر هر*زگی روی پیشونیش می خوره . چون می دونه قضاوت های مردم تا آخر عمر زجرش می ده . چون می دونه نگاه های اطرافیانش متفاوت میشه تیکه و ناسزا می شنوه و حتی در بدترین شرایط از خونوادش ترد میشه . خفه خون می گیره و حتی تا آخر عمرش تهدید های متجاوز ها رو تحمل می کنه .

عروسی بود که خونواده ی شوهرش نمی پذیرفتنش و مدام پشتش بد گویی می کردن و تهمت می زدن . بد گویی هاشون نگاه بقیه رو به اون تغییر میده . بازم این حرفا رو تحمل می کنه ولی کم کم این حرفا روی زندگیش و حتی شوهرش تاثیر می ذاره . اونقد زندگیش خراب میشه که به طلاق می کشه .

و در آخر ...

جوونایی هستن که نمی تونن جلوی نیاز هاشونو بگیرن . خدا و دین یه راه پیش روشون قرار داده : صیغه ! ولی اون قدر حرف پشت صیغه هست که همه ازش گریزونن . حاضر هستن پنهانی زنا کنن ولی صیغه نه ! و این منجر میشه آمار تجاوز بره بالا ! آمار تن فروشی بره بالا ...


× مخاطب اصلی حرفای بالا اول از همه خودمم !

× همه ی ما جزء مردمیم ! همون مردمی که حرفاشون میتونه زندگی بپاشونه !


× یه لحظه به حرفی که میخوایم بزنیم فکر کنیم ... فکر کنیم به این که خدا خیلی مهربونه ولی از حق الناس سخت می گذره ... خیلی سخت .

× بیاین وقتی تصمیم میگیریم از الان متحول بشیم ... عوض بشیم نه عوضی !

× شهادت امام صادق (ع) رو به همه تسلیت میگم .




نظرات ()
چهارشنبه 4 تیر 1393 :: نویسنده : نرگس :)

سلام دوستای گلم ، چندروز پیش یه رمانی خوندم به اسم *اسطوره* ، فکر کنم خیلی هاتون اسمشو شنیده باشین یا حتی خونده باشین! یه رمان مجازی بود ولی خیلی حرفا زد ، حرفایی که خیلی ها رو زیر و رو کرد ... از جمله من !
می خوام برای اونایی که این رمان رو نخوندن این جا یه سکانسش رو بذارم ! از همون سکانس هایی که منو زیر و رو کرد ! یه سکانس از زمانی که یه اسطوره ، یه مرد از مردای کردستان که تو جنگ حضور داشته و حالا از جنگ یه تنگی نفس و مشکل ریه براش مونده  و درست زمانی که میبینه تو خیابون چند تا جوون مست ، میخوان یه خانم که یه بچه بغلشه به زور سوار ماشینشون کنن و برای نجات این زن چاقو می خوره !

دایی( همون اسطوره ای که چاقو خورد ! ) :
هشت سال جنگیدیم...خون دادیم...جوون دادیم...جون دادیم...که ناموسمون حفظ شه...داشتن خون شهدا رو لگدمال می کردن بابا جون...درد داشت...خیلی بیشتر از چاقویی که زدن درد داشت...اینکه ایرانی به ناموس خودش رحم نکنه ننگه دایی ... اینکه آدما از این صحنه ها بی تفاوت رد می شن درد داره... این صحنه بیشتر از مرگ مادرت منو زجر داد...اینکه ایرانی به ناموس خودش رحم نکنه...مرگه دایی...!

و اینم یه تیکه از شخصیت اصلی مرد این رمان :
اسطوره مرد...نه از بمب های شیمیایی دشمن..نه از تیر و ترکش عراقی ها...نه از رنج مرگ اعضای خانواده اش...که اسطوره با این سختیها از پا در نمی آید...! اسطوره را دشنه نامردی می کشد...اسطوره را زخم خنجر خودی از هستی ساقط می کند...ما اسطوره کُشیم.مایی که نفسهایمان مدیون اسطوره هاست،اسطوره هایمان را می کشیم...!
دایی تاب آورد...سالها...همه جوره...!بی مهری دید...تلخی دید...قضاوت ها شنید...لب بست...!حمایتش نکردند...باورها و آرمان ها و اعتقاداتش را نخواستند...نه! بدتر...! مسخره کردند...فقط لبخند زد...در به در غربت شد...حرفها بابت رفتنش شنید...باز بی مهری..باز تلخی...باز قضاوت...اما سکوت کرد...و...
ما اسطوره کُشیم...اسطوره هایمان را بی آنکه بشناسیم می کشیم...دایی این چاقو را هم تاب می آورد...اگر از فرزندان ایران زمین نبود..!بچه هایی که دایی و امثال دایی به عشق آنها جنگیدند...به خاطر آنها جنگیدند و امروز اسطوره می کشند...
صدایش توی گوشم زنگ می زد..."رحم نکردن ایرانی به ناموسش...ننگه دایی...مرگه دایی...!"
روی زمین خیس نشستم..."ما ننگ هایمان زیاد است دایی...این تنها یکی از هزاران ننگ ماست..."


× شما هم این رمانو خوندین ؟

× واقعا برای دنیای امروز ایران متاسفم !

× این پستو گذاشتم برای همه ی شهیدایی که به خاطر ما جونشونو فدا کردن ... برای اینکه بدونیم این آزادی راحت به دست نیومده که داریم با بی غیرتی مون راحت از خودمون صلبش می کنیم .

× چند روز پیش مامان بزرگ بابام فوت کرد ! اونم مادر شهید و مادر بزرگ شهید بود ، آخه آقاجونم ( بابای بابام ) و عمو جونم هر دو شهید شدن ... برای شادی روحش یه صلوات بفرستین

× دیروز ماهی که از عید زنده نگه داشته بودمش ، مرد !




نظرات ()
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : نرگس :)


رو به روی من کسیست ... شاید کسی شبیه به من ... و شاید انعکاسی از من
اما نه ... انگار فقط باز تابی از جسمم است نه انعکاسی از روحم !
آری این منم ! ... این من است در مقابل من ... ولی ...
فاصله ایست میان ما ... فاصله ای از جنس گذشته ی پاک و ساده ی او و حال زشت و مرموز من !
و فقط یک نقطه ی مشترک داریم ... بلور اشکی که در نگاه هر دویمان برق می زند !


× شب لیله الرغائب امشبه ... اونایی که منتظر حضور امامشونن ! برای ظهورش دعا کنید ... برای منم میون دعاهاتون دعا کنید ... برای همتون دعا میکنم

× ولادت امام باقر (ع) رو به همه ی دوستان گلم تبریک می گم





نظرات ()
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : نرگس :)



گاهی اوقات ... باید ساکت بود ... باید هیچ نگفت ...
گاهی اوقات ... باید صبر کرد ... و فقط شاهد بود ... حتی اگر تصور از پایانش خوب نباشد ...
گاهی اوقات ... باید بعد از دویدن و نافرجام ماندن ، گوشه ای ایستاد و فقط تماشا کرد ...

گاهی اوقات ...
فقط باید بقیه اش را بسپرید دست خدا ... همین !



× این پست تقدیم به قاصدک زخمی ! ...



× همه چیز رو گفتم ! دیگه از طرف من جای حرفی نیست برای این پست ...

× شهادت امام علی النقی علیه السلام رو به همه تسلیت می گم

× الان صفحه کلیدم خرابه ! اینا رو هم دارم به زور با موس تایپ می کنم !





نظرات ()


 
درباره وبلاگ

× سلام به دلگونه خوش اومدید !

بیاین برای زخم های هم مرحم باشیم نه نمک !
بیاین باهم بخندیم نه به هم !
بیاین دلمونو صاف کنیم و از ته دلمون بگیم !
بیاین دلگونه باشیم ! مثل دلمون صاف و روشن !

××××××

هرکی میاد تو این وب لطفا از ترحم کردن خود داری کنه !

هرکی دلش گرفته بود یا کمکی خواست و ... میتونه رو من حساب کنه !

××××××

کسانی که وبلاگ های غیر اخلاقی دارن نظراتشون در صورت نداشتن مشکل تایید میشه ولی لینک نمیشن !

××××××

مدیر وبلاگ : نرگس :)

نویسندگان
صفحات جانبی
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :