تبلیغات
دلگونه
ماییم و نوای بی نوایی ... بسم الله اگر حریف مایی
 
چهارشنبه 4 تیر 1393 :: نویسنده : نرگس :)

سلام دوستای گلم ، چندروز پیش یه رمانی خوندم به اسم *اسطوره* ، فکر کنم خیلی هاتون اسمشو شنیده باشین یا حتی خونده باشین! یه رمان مجازی بود ولی خیلی حرفا زد ، حرفایی که خیلی ها رو زیر و رو کرد ... از جمله من !
می خوام برای اونایی که این رمان رو نخوندن این جا یه سکانسش رو بذارم ! از همون سکانس هایی که منو زیر و رو کرد ! یه سکانس از زمانی که یه اسطوره ، یه مرد از مردای کردستان که تو جنگ حضور داشته و حالا از جنگ یه تنگی نفس و مشکل ریه براش مونده  و درست زمانی که میبینه تو خیابون چند تا جوون مست ، میخوان یه خانم که یه بچه بغلشه به زور سوار ماشینشون کنن و برای نجات این زن چاقو می خوره !

دایی( همون اسطوره ای که چاقو خورد ! ) :
هشت سال جنگیدیم...خون دادیم...جوون دادیم...جون دادیم...که ناموسمون حفظ شه...داشتن خون شهدا رو لگدمال می کردن بابا جون...درد داشت...خیلی بیشتر از چاقویی که زدن درد داشت...اینکه ایرانی به ناموس خودش رحم نکنه ننگه دایی ... اینکه آدما از این صحنه ها بی تفاوت رد می شن درد داره... این صحنه بیشتر از مرگ مادرت منو زجر داد...اینکه ایرانی به ناموس خودش رحم نکنه...مرگه دایی...!

و اینم یه تیکه از شخصیت اصلی مرد این رمان :
اسطوره مرد...نه از بمب های شیمیایی دشمن..نه از تیر و ترکش عراقی ها...نه از رنج مرگ اعضای خانواده اش...که اسطوره با این سختیها از پا در نمی آید...! اسطوره را دشنه نامردی می کشد...اسطوره را زخم خنجر خودی از هستی ساقط می کند...ما اسطوره کُشیم.مایی که نفسهایمان مدیون اسطوره هاست،اسطوره هایمان را می کشیم...!
دایی تاب آورد...سالها...همه جوره...!بی مهری دید...تلخی دید...قضاوت ها شنید...لب بست...!حمایتش نکردند...باورها و آرمان ها و اعتقاداتش را نخواستند...نه! بدتر...! مسخره کردند...فقط لبخند زد...در به در غربت شد...حرفها بابت رفتنش شنید...باز بی مهری..باز تلخی...باز قضاوت...اما سکوت کرد...و...
ما اسطوره کُشیم...اسطوره هایمان را بی آنکه بشناسیم می کشیم...دایی این چاقو را هم تاب می آورد...اگر از فرزندان ایران زمین نبود..!بچه هایی که دایی و امثال دایی به عشق آنها جنگیدند...به خاطر آنها جنگیدند و امروز اسطوره می کشند...
صدایش توی گوشم زنگ می زد..."رحم نکردن ایرانی به ناموسش...ننگه دایی...مرگه دایی...!"
روی زمین خیس نشستم..."ما ننگ هایمان زیاد است دایی...این تنها یکی از هزاران ننگ ماست..."


× شما هم این رمانو خوندین ؟

× واقعا برای دنیای امروز ایران متاسفم !

× این پستو گذاشتم برای همه ی شهیدایی که به خاطر ما جونشونو فدا کردن ... برای اینکه بدونیم این آزادی راحت به دست نیومده که داریم با بی غیرتی مون راحت از خودمون صلبش می کنیم .

× چند روز پیش مامان بزرگ بابام فوت کرد ! اونم مادر شهید و مادر بزرگ شهید بود ، آخه آقاجونم ( بابای بابام ) و عمو جونم هر دو شهید شدن ... برای شادی روحش یه صلوات بفرستین

× دیروز ماهی که از عید زنده نگه داشته بودمش ، مرد !




نظرات ()


نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ

× سلام به دلگونه خوش اومدید !

بیاین برای زخم های هم مرحم باشیم نه نمک !
بیاین باهم بخندیم نه به هم !
بیاین دلمونو صاف کنیم و از ته دلمون بگیم !
بیاین دلگونه باشیم ! مثل دلمون صاف و روشن !

××××××

هرکی میاد تو این وب لطفا از ترحم کردن خود داری کنه !

هرکی دلش گرفته بود یا کمکی خواست و ... میتونه رو من حساب کنه !

××××××

کسانی که وبلاگ های غیر اخلاقی دارن نظراتشون در صورت نداشتن مشکل تایید میشه ولی لینک نمیشن !

××××××

مدیر وبلاگ : نرگس :)

نویسندگان
صفحات جانبی
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :